
عزيه خانم خواهر بهاالله در کتاب تنبيه النائمين که در مقاله آشنایی با کتاب تنبيه النائمين در سایت بهایی پژوهی برسی شده است میگوید :
«پس از مراجعت از سفر بدشت با آن آتش شوري که در سرها بود روزي جناب ايشان حضرت ثمره (ازل) را در همين خانه به نهار دعوت کردند. من هم جوان بودم از جاي بر خاسته با نهايت خدمتگزاري تدارکي صحيح ديديم منتظر بوديم که تشريف بياورند. عيال ايشان که کمال وجاهت و صباحت منظر داشتند با عيال برادر ديگرم مرحوم حکيم هر دو دست از آستين در آورده خودي آراستند و لباسهاي فاخر پوشيده با کمال نزاکت منتظر ورود حضرت بودند که جناب ايشان آمده و آن دو را با آن حالت مشاهده کرده فرمودند چه شده که هر دو خود را آرايش داده و مشاطه گري کرده ايد مگر نمي دانيد اگر حضرت تشريف بياورند به هر يک از شما ها ميل نمايند ديگر بر ما حرام مي شويد؟! تا تشريف نياورده اند شماها لباسها و وضع هاي خود را تغيير بدهيد. حضرات فوراً برخاسته و وضع را تغيير دادند....!!»
.jpg)
حسینعلی بها پیامبر بهاییان مدعی خدایی بود و خود را بارها خدا خوانده بود اما آنچه در ادعای خدایی حسینعلی جالب توجه است استناد او به قرآن و نوع استناد اوست! در مقاله ای بنام بهاییت و قر آن که در سایت بهایی پژوهی انتشار یافته آمده است :
«سوره هود، آيه 7
و هو الذي خلق السماوات و الارض في سته ايام و کان عرشه علي الماء ليبلوکم ايکم احسن عملا. و لئن قلت انکم لمبعوثون من بعد الموت ليقولن الذين کفروا: ان هذا الا سحر مبين
ترجمه آيه: و او خدايي است که آسمانها و زمين را در مدت 6 روز آفريد و عرش او بر آب بود تا شما را آزمايش کند که عمل کداميک از شما بهتر است. و اگر بگويي: حتما بعد از مرگ زنده خواهيد شد همانا کافران خواهند گفت: اين سخن جز سحري آشکار نيست.
تفسير بهاييت: حسينعلي بها پس از استقرار در عکا از طرف مريدان باغي عايدش شد که خود آن را باغ فردوس ناميده بود و در آنجا نهري روان بود. فرمان داد تختي چوبين بر روي نهر زدند و مريدان آنرا مفروش گرداندند. وي هر هفته يکي دو روز در آن باغ رفته ناهار بر سر تخت مي خورد و حوله بر سر کشيده خواب قيلوله مي نمود. روزي دو برادر و چهار پسر خود را صدا زده آنان را فرمان داد تا اهل بها را خبر دهند که راز اين آيه که گفته (و کان عرشه علي الماء) امروز بر ملا شد که مقصود اين خدا و اين نهر آب و اين تخت است.»

سهشنبه شب 20 10 90 حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی با حضور در یكی از بیمارستانهای تهران از آیتالله مظاهری رئیس حوزه علمیه اصفهان عیادت كردند.
حضرت آیتالله خامنهای در این دیدار، در جریان سیر درمان آیتالله مظاهری قرار گرفته و برای شفای عاجل ایشان دعا كردند.گفتنی است آیتالله مظاهری چندی پیش جهت درمان در یكی از بیمارستانهای تهران بستری شدند.
پیوست :
حضرت آيتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پی درخواست
حوزه علميه و مردم اصفهان از معظمله، طی نامهای به آيتالله
حاج شيخ حسين مظاهری، مقتضی دانستند كه ايشان به اصفهان نقل
مكان نمايند و ضمن بنا نهادن پايگاه رفيع درس و تحقيق، تربيت طلاب
و فضلا و ارشاد و هدايت عموم مردم و پاسخگويی به مراجعات دينی و
شرعی آنان را وجهه همت خود قرار دهند.
متن نامه مقام معظم رهبری بدين شرح است:
بسم الله الرحمن الرحيم
جناب مستطاب آيتالله آقای حاج شيخ حسين مظاهری(دامت بركاته)
پس از سلام و تحيت بر خاطر شريف آن جناب پوشيده نيست كه اصفهان،
شهر علم و دين و شهر تقوا و تعبد و شهر انقلاب و جهاد است و علماء و
مردم مؤمن و هوشمند آن، در گذشته و حال، منشاء آنچنان خدمات بزرگی
در زمينههای گوناگون شدهاند كه همهی كشور از بركات آن برخوردار
بوده و هست. حوزهی علميهی كهن و ريشهدار آن كه سلف حوزهی
عظيمالشأن قم محسوب میگردد؛ علما و فقهای بزرگی كه هر يك در زمان
خود، قطب فقاهت به شمار آمده و برخی منشاء تحول در فقه و مربی
جمعی از فقهای نامدار گرديدهاند؛ مركزيت فرهنگی و ادبی و شعری و
هنری در ادوار گوناگون تاريخ اسلام كه يادگارهای آن در همهی
ايران بلكه در سراسر جهان گسترده است؛ فراوردههای علمی و دينی و
برجستهتر از همه كتب و مصنفات بيشمار در فقه و فلسفه و حديث كه
امروزه گسترهی علمی اسلام از آن منتفع و بدان متنعم است؛ و بسی
از برجستگيهای ديگر؛ همه و همه در شمار مناقب و فضائل اصفهان و مردم
متدين و هوشمند و كوشندهی آن است كه توانستهاند در عرصههای
گوناگون علمی و فرهنگی و سياسی حضور و تأثير خود را در كشور و در
تاريخ، ماندگار سازند.
در انقلاب كبير اسلامی و حوادث مربوط به آن و از جمله دوران
هشتسالهی دفاع مقدس نيز اصفهان و مردم فداكار و پيشرو آن، نقش
بارز خود را اثبات كردند: علمای اعلام آن با حضور روشنگر خود در همهی
صحنهها كه مظهر اطاعت از امام راحل عظيم بود، مردم را به حركت
آگاهانه دعوت كردند، و تودهی مردم متدين از همهی قشرها با جان و
مال و امكانات خود، بيدريغ به كمك اسلام و انقلاب شتافتند.
بحمدالله و المنه خود آن جناب نيز از حسنات اصفهان و هديهی
ارزشمندی از آن شهر فضيلتپرور به حوزهی والا مقام قم و به طلاب و
جويندگان علم و معرفت و اخلاق میباشيد و سالهای متمادی پس از آن
كه حظ عظيمی از آن سرچشمهی جوشان فقه و علم و معرفت، به دست
آوردهايد، خود در مسند استادی فقه و اخلاق، جمع كثيری از فضلاء و
مستعدان را از فيوضات بهرهمند ساختهايد.
اينك اصفهان ـ حوزهی علميه و مردم آن ـ جنابعالی را به اصفهان
فرامیخوانند. قاطبهی علمای محترم و عزيز اصفهان كه درميان آنان
شخصيتهای برجستهی علمی و دينی نيز حضور دارند و همواره مايهی
اعتلای حوزه علميهی اصفهان بودهاند، در نامهيی اين را از اينجانب
در خواست كرده و شوق خود و مردم را منعكس ساختهاند . لذا اينجانب
مقتضی میدانم كه جنابعالی به اصفهان نقل مكان فرموده و پايگاه
رفيعی از درس و تعليم و تحقيق بنا نهيد و تربيت طلاب و فضلاء و ارشاد
و هدايت عموم مردم و پاسخگويی به مراجعات دينی و شرعی آنان را
وجههی همت سازيد.
بیشك مردم مؤمن و فرهنگ دوست و هوشمند استان و شهر اصفهان كه به
روحانيت معظم عشق میورزند. مقدم جنابعالی را گرامی میدارند و با
قدردانی از بركات وجود شريف، بهرهی وافر از حضور علمی و اخلاقی و
اجتماعی و فرهنگی آن جناب خواهند برد انشاءالله .
اميد است جنابعالی و ديگر علمای اعلام اصفهان و مردم عزيز آن سامان
مشمول توجه و عنايت ويژهی حضرت بقيةالله (ارواحنا فداه) بوده
باشيد.
والسلام عليكم و رحمةالله
سيدعلی خامنهای
9 آذر 1374
پاسخ آیتالله مظاهری به نامه رهبر انقلاب
بسم الله الرحمن الرحيم
محضر مبارك مقام معظم رهبری
حضرت آيتالله خامنهای (دام ظله الوارف)
سلام عليكم و رحمه الله
نامه نامی و خامه گرامی آن رهبر مكرم و آن مقام معظم عز وصول بخشيد از كرامت و جلالت و تعبد و تقوا و سلحشوری و ايمان و هوشمندی مردم اصفهان فرموده بوديد، آری اين چنين است، من خود نيز سالها شاهد ايثار و تعهد و بزرگواری مردم اين شهر بودهام و روزگارانی را در ميان اينهمه وفاداری و فداكاری سپری نمودهام و هم اكنون خدمت به اين مردم آزاده و جهادگر را مايه مباهات خويش میدانم همان طور كه يادآوری فرموده بوديد، حوزه علميه اصفهان نيز از ديرباز در دامان فرهنگ پرور و حكمت گستر خود، فقيهان نامدار و عالمان گرانمقدار بسيار پرورانده است و اميدوارم از اين پس نيز در ظل ولای حضرت بقيه الله فی الارضين (عج) و عنايات و ارشادات حضرت مستطاب عالی و تلاش و كوشش مدرسين بزرگوار و طلاب عزيز و سخت كوش آن، روز به روز شاهد شكوفايی و بالندگی اين حوزه عظيمالشأن و ديگر حوزههای علميه استان اصفهان باشيم.
در مورد اين طلبه ناچيز بزرگوارانه مطالبی فرموده بوديد، صميمانه از عنايات و كرامات حضرتعالی سپاسگزارم و عاجزانه از پيشگاه آفريدگار علم و بيان خواستارم كه به اينجانب توفيق دهد كه تا آخرين نفس در خدمت به علوم و معارف اسلام و علما و طلاب عزيز باشم.
در پايان به روح پرفتوح و قدسی امام راحل كه فصل نوينی را در تاريخ ملت قهرمان اسلامی گشودند برگهای زرينی را در احيای اسلام و روحانيت و حوزههای علميه رقم زدند، درود و سلام میفرستم و طول عمر با بركت حضرتعالی را كه خلف صدق جاودانه مرد عالم اسلام هستيد در راه اعتلای اسلام و اعلای كلمه الله و پيروزی و بهروزی مسلمانان جهان خواستارم.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
اصفهان
الاحقر حسين مظاهری
برچسبها: رهبر معظم انقلاب, آیت الله مظاهری, حوزه علمیه اصفهان
رهبر معظم انقلاب با تسلط به روایات معصومین (ع) در موقعیتهای مختلف انگشتری با نگین خاص بر دست می کنند.
نقش نگین تصویر ذیل، « یا علی بن ابیطالب » است.

برچسبها: رهبر معظم انقلاب, انگشتری, نگین, یا علی بن ابیطالب
صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهایشان زدیم که آنها از ما بیخبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محلهها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانوادهها را زدیم و با آنها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمانها ما میرویم سلام میکنیم و میگوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی میگوییم و کارتی نشان میدهیم. بین ارمنیها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست میخواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.
برای نماز مغربوعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ میکنند، میرویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای اینکه ما توی منطقه هستیم با بیسیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش میشود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بیسیم گفتم به گوشم.
موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کمتر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمیفهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید میکردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و اینها بروند تو.
کارگردان رفت پشتبام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بیسیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصلهای که بود به این خانم چون احیا بشود، اینجوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف میشوند منزل شما.
گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟
من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیدهاید ـ، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.
دخترها گفتند: چه شد؟
گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری میآیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.
تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد
اینها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بیسیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در میایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتیمان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.
گفتم: بفرمایید.
گفت شما؟
نه اینکه ما را نمیشناخت، گفتند، تو چه کارهای یعنی؟ گفتیم: صاحبخانه غش کرده.
گفت: کس دیگری نیست؟
یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم میتوانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.
گفت: من بدون اذن صاحبخانه به داخل نمیآیم.
معنی و مفهوم حفاظت، خودش را اینجا از دست نمیدهد. مهمتر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمیشود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظتترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.
من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.
لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.
به آقا گفتیم: که رفتهاند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.
گفتند: نه میایستم تا بیایند.
چند دقیقهای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچههایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوشآمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت میرسیم.
رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت اینها پدر ندارند؟
گفتم: نمیدانم. چون صبح نپرسیده بودم.
گفت بزرگتر ندارند؟ برادر ندارند؟
رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟
گفتند، مرده.
گفتیم، برادر؟
گفتند، یکی داشتیم شهید شده.
گفتیم، بزرگتری، کسی؟
گفتند، عموی ما در خانة بغلی مینشیند.
فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباسها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافهات تابلو است.
در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.
این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی میکنند؟
بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده اینجا، اینها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.
او را داخل که بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. اینها به خودی خود زبانشان با ما فرق میکند. سلام علیک هم که میخواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوالپرسی کرد و درنهایت یک همدمی را برای آقا مهیا کردیم.
حضرت آقا چایی و شیرینیشان را خورد
رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمدهایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچهها را آوردند.
دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟
گفتند: دانشجو هستند.
آقا خیلی تحسینشان کرد و با اینها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟
اینها همهاش درس است. من خودم نمیدانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا میخورد یا نمیخورد؟ نمیدانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا اینها میگویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟
آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان میپرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما میخوریم.
بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آبمیوه بیاورید، من هم چایی، هم آبمیوة شما را میخورم.
اینها رفتند چایی، آبمیوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمانها اینطوری است. یک نفر چند تا میوه پوست میکند میدهد دست آقا، آقا هم دعا میکند. همانجا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم میکنیم، همه یک قسمتی از این میوه میخورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنیها هم همین کار را باید میکردیم؟ واقعاً نمیدانستیم.
چایی آوردند، آقا خورد، آبمیوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنیها نشستند و با اینها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمیبینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.
توی خانة مسلمانها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. میپریم و میآوریم. اینها رفتند آلبوم عکسشان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همینجوری نگاه میکردند، شروع کردند به صحبت کردن، همینجوری صفحهها را ورق میزدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟
یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.
ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمبافکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد میزنند. شهید، هواپیما را تا آنجا که ممکن است، اوج میدهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا میآید و بقیهاش را بهسمت ایران سرازیر میشود. چهار تا موتور هواپیما منهدم میشود. هواپیما لاشهاش توی خاک ایران میافتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمیکرده، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.
ارمنیای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی بهدست عراقیها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.
مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(ع) کیست
مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من میتوانم جملهای به شما عرض کنم؟
آقا گفت: بفرمایید، من آمدم اینجا که حرف شما را بشنوم.
گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضههایتان شرکت میکنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمیآییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دستههای سینهزنی امام حسین(ع) شربت میدهیم. میآییم توی دستههایتان مینشینیم، ظرف یکبارمصرف میگیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آنها آب نمیخوریم. توی مجالس شما شرکت میکنیم و بعضی از حرفها را میشنویم. من تا الآن نمیفهمیدم بعضی چیزها را.
میگفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیمالشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشتهاند، سینهاش را سوراخ کردهاند. میخ، مسمار به سینهاش خورده. نمیفهمیدم یعنی چی. میگفتند مسلمانها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمیفهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما میگذاشت روی کولش میرفت خانه یتیمهایش. این را هم نمیفهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.
امروز با ورود شما به منزلمان، با این همه گرفتاریای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیمهایش میرفت چهقدر بزرگ است.
از ورود آقای خامنهای به منزلشان، به علی(ع) و 25 سال حکومت غصب شدهاش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمیدهد؟
بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند
ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه، به اندازة چند کتاب از اینها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوهشان را خورد. بعضی از دوستهای ما نخوردند. کاتولیکتر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزباللهیتر از آقا هستم دیگر.
با آنها خداحافظی کردیم و بهسمت دفتر بهراه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچهها را بگویید بیایند.
آمدند. گفتند: این کار چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانهشان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به اینها محسوب میشود. نمیخواستید داخل نمیآمدید.
* نقل از ماهنامه امتداد
خبرگزاری برنا

